گلادیاتور
ديروز از هر چه بود گذشتيم، امروز از هر چه بوديم گذشتیم
مرا صد بار کُشت ... قسم به تمام قدم هایی که در بهشت زمینی برداشتم قسم به تمام مظلومیت هایی به بلندای کُل تاریخ قسم به مظلوم ترین مظلومان که سوز آه شان هنوز زمین گیر کرده است ، زمینیان را... در ، سزاوارت نبود... پ.ن: *) خاطرات ماه پیش را در ذهن مرور که میکنم میبینم چه زود دلتنگ شدم... *) هرچه می نگرم ، میفهمم در من نبود قدم زدن هایی که زده شد ، حرف هایی که گفته شد و چشمی که دید آنچه را که سالها به انتظار نشسته بود.مثل همیشه ... . آری کار همین بود... روسیاهی زغال و خدایی و خدا. *) و شما ای تمام کسانیکه امیدوارانه صبر پیشه می کنید ، من حسش کردم. همین نزدیکیست... . خیلی نزدیک... . نزدیک تر از رگ گردن. این جمله گهربار را محالِ ممکن است از امثال گوینده و مجری و در و دیوارهای بی فکر و بی بخار و ذهن های منجمد شده نشنوی!! تکرار مکررات ، نو نیست. خودمان را چرا گول می زنیم؟! آنقدر بی اراده ایم که بازیچه ایام بی جان قرار گرفته ایم! کاش این ما بودیم که به هر روزی و ثانیه ای ، میفهماندیم معنای " عید " را ... درست مثل یک بچه خوب و سر براه حوالی فروردین ماه بر خود لازم می دانیم با وجود دلی کهنه و ذهنی مرده و فسرده از زمستان های قبل رو دست مانده ، بدنبال نو شدن جلباب هایی باشیم که برای 13 روزی پنهان کنیم حقیقت را. خود را. شاید ادامه کار اجداد و ایام دیگر... و چه خوب همه این را می دانیم. و چه خوب تر همه به آن پایبندیم. و برای همه " شما " ها و " ما " هایی که به اصول " بی رتبه " پایبندیم، و برای همه بردگان و بندگان ایام و بازیچه هایش، و برای همه کسانیکه " بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت " را زیبا با بازیچه شدن در بازارچه ها ، رنگی دگر دادند سرلوحه آیندگان، عید جلابیب تان مبارک!!! و هم چنین رستاخیز دوباره اسارت تان و مان ... پ.ن: * عده ای شامل متن بالا نشده اند ،اولا آنقدر قلیلند که یک در هزار گذرشان به این وب بخورد ، دوما تبریک عید امثال بنده حکم لغو خواهد داشت... * شنا کردن در خلاف جریان آب،سخت است و نفسگیر. اما نشانی از زندگی ست. ماهیان مرده برده جریان آب اند... *" اگر دیدی که یهود و نصاری از تو راضی شده اند بدان که از مرام و مسلک آنها تبعیت کردی، و اگر چنین کردی دیگر امیدی به یاری و ولایت من نداشته باش. جایزه ات را از همان ها گرفته ای... " بقره.120 * دلم نیست با " سال و فال و حال و مال و .... " ، سبزه ها و حال و هوایی که همه این روزها به آن می بالند... . دلم هوایی ست. هوای نبودن در اینجا. دلم خوش آن لحظه هاییست که نیستم همرنگ همه! کم کم به نبودن ، پرواز نزدیک می شوم... . مرا بحساب نیاورید... .شمارش معکوس را آغاز می کنم... نفس برای نفس حبس شدگان. قلب برای نبض بریدگان. روح برای رنگ باختگان. خرق عادت برای آنکه به عادات اعتیاد دارند. آغاز برای باختگان. راه برای گمشدگان. ساحل برای طوفان زدگان. جوهر برای قلمهای خاموش. وجدان برای خیانتکاران. شمع برای ظلمت زدگان. باران برای تشنگان. عصا برای خمیدگان و خدا برای عالمیان... خدایا ، تو همان خدا بمان... آدمیانی که آفریدی شان و لقب خلیفه را با جهالت پذیرفتند ، گذارشان به این خط ها خواهد افتاد از دیدگاه قانون های زمختی که اهل " دنیا " وضعشان کرده اند سخن می گویم... اگر حس کرده اند رویی به سوی تو را می خواهند ، دست رد به سینه شان نزن! گرچه که تو خدایی ... حتی آنکه هنوز هم در کج و نافهمی های خود مستغرق بودند ، بخواهی ، سر از اعلا علییین در میاورند! خدایا تو همان خدا بمان و سخن از فَضلَت گوی ، که هرچه بپندارم توانم را ، خارج از قدرت عدل توست! خدایا تو همان خدا بمان وبگذار سر تو بشکنم تمام کاسه ، کوزه ها را ! و فیصله دهم با یک کلمه " قسمت نبود !"... خدایا تو همان خدا بمان و امید داشته باش ، بلکه ، شاید ، روزی بند بند وجودم از هم بگسلد ! خدایا تو همان خدا بمان و صبر کن ! درست می شود... خدایا تو همان خدا بمان و هیچ گاه مگوی " خداحافظ " !! خدایا ! باور کن سخت نیست ... خدا وکیلی تو یکی خودت باش !! پ.ن: * قسمت آخر شوق پرواز حکم مرگ بود برای من،مرا برد و برگرداند... ذکر حمد شهید مست میکرد... الهی لک الحمد... الهی لک الحمد... لک الحمد... . نگاه میکنی ، با تمام وجود حس می کنی امتداد تمام خطوط قائل به یک " نقطه " است. فکر کن به حال آن نقاشی که توهم پرسپکتیو برداشته باشد! و بیشتر بیاندیش به آن لحظه که بفهمد عمری را گذراند اندر خم یک کوچه... یادش می افتد چندی پیش در میان حرفهایش گفته بود: " به معجزه اعتقاد ندارم. همه چیز بهتر است سیر منطقی اش را طی کند..." حال با خود می گفت : "عجب! خدایا! در میان آن همه ، صاف این را دست چین کردی؟!؟!" باز بخاطر می آورد که اذعان کرده بود عاشق اینجور هنرنمایی هاست همانکه با مویرگ هایش با کُنه وجودش می فهمید اول و آخرش خودش می باشد! بهتر است برایش هیچ وقت رجز نخواند! باید برود دنبال نقطه ای که تمام عمر فکر می کرد در صفحه صفحه نقاشی های پرسپکتیوش تمامی خطوط رو سوی آن را داشته... چقدر زمان دارد ...؟! بعید بود روزی را تصور کند که تصمیمش برای ادامه زندگی وقف یک چیز شود... " نقطه " !!! حال می دانست فقط یک چیز می تواند لرزش دستانش را پنهان کند. مثل طفلی که از هیچ افتادنی هراسان نیست! می داند با وجود دستان پدر از پس تمام زندگی کوچکش برمی آید! کسی با دستانی برای او... که تمام امتداد خط های کج و کوله اش را صاف کند کسی که بفهماند : " آهای! نقاش متوهم !! به کجا رسیدی که خطوط ات در صفحه متنافر شدند؟!؟! " کسی شبیه معجزه. پ.ن: 1) و شما تمام کسانیکه آرام را می شناختید و احتمال می دهید می شناسید. توقع تان را پایین بیاوردید. از یک سرگردان انتظار هیچ چیز نداشته باشید. مکنید گله هایی مثل : عوض شدی ، برو بگو آرام قبلی بیاد، افسرده شدی، بی معرفت ازت دلخورم... . صدای شکسته شدن شنیدنی نیست... 2) اگر اشتباه نکنم پست قبلیم زود به دست مدیر رسید. ورد زبانم شده ... قدری تحمل بیشتر... گردی به پا شد در افق... . 3) گاهی وقت ها در مقابل اشتباه یک نفر ، سکوت و بزرگواری در بخشیدنتان بیشتر از انتقام (حتی به حق) او را دیوانه و پشیمان می کند. شرمندگی می کشد او را... . آنقدر که به دیگران فرصت می دهید که عذرخواهی کنند پیش دستی کرده اید و به خودتان فرصت بخشش بدهید؟!؟!اگر جواب تان منفیست این شعر گوشه صفحه رو زمزمه کنید... عجب صبری خدا دارد..
اینجانب " آرام " مدیر بخش " خودم " به استحضار می رساند که اداره ی سیستم مذکور دچار اختلال شده و با توجه به کارشکنی های موجود ، اداره آن از پس توانایی و امکانات حقیر خارج می باشد. در این خصوص برای بهبود کیفیت بخش مذکور مکرراً به ارگان های مختلفی چون " کتاب الله " و ... مراجعه نموده ، اما متاسفانه موفق به دریافت و یا درک پاسخی روشن و صریح نگشته ام. لذا بر آن شدم که شخصاً مزاحم اوقات شریف شوم. اما از آنجا که صالحان و اولیاء تان سخت مشغول دلبری نزد جنابعالی هستند، متعاقبا فرصتی پیش نخواهد آمد که امثال بنده در نظرتان دیده شوند. پس عاجزانه با توجه به امکانات و قدرت ابدی و ازلی و لامکانتان متقاضی یک مساعدت ویژه در راستای بهبود اداره بخش " خودم " می باشم. کما آنکه تمامی مشکلات و مسائل بوجود آمده را نیز خواهم پذیرفت. در غیر این صورت و در صورت نادیده گرفتن مجدد نامه و تذکرات کتبی و شفاهی بنده توسط حضرتعالی ، ظرف چند روز آتی استعفای خود را از مدیریت بخش " خودم " به صورت رسمی خدمتتان ارسال خواهم کرد و نیز هیچ گونه مسئولیتی در قبال پاسخگویی به مسائل اخیر نخواهم نداشت و مدیریت بخش " خودم " را به اختیار و دلبخواه خود (!!) به " خودش " واگذار خواهم کرد!! بذل لطف حضرتعالی مزید امتنان اینجانب می باشد!! باتشکر و احترامات فائقه امضا آرام پ.ن: * علما ببخشند اگر در نظرشان کفر آمیز آمد! فکر کنند مناجات یک شبان است. داستان موسی و شبان مولانا خاطر همه تان هست. * متنی که خواندید حاصل گذر ایام عجیبِ عجیبیست که بر نویسنده می گذرد... .
از صدای تق تق کفش هایت با زمین به همه حس صلابت عجین شده با آرامش انتقال بده. با دستانت کلاه ناخدایی ات را صاف کن شروع کن به هدایت سُکان کشتی زندگی ات!! " این بود راهی که فکر می کردم کل دنیا را جوابگوست. نمی دانم در آن لحظه که این حرفها را می شنیدم منگ کدام رویا بودم که از گوینده اش نپرسیدم تمام آنچه را که این روزها در ذهنم عاجزم از پاسخش... اگر ناخدا دریا زده شود، کشتی را باید سپرد به باد؟ یا به ضربات سخت کوه یخ ؟ ناخدای دریا زده می دانی یعنی چه؟ یکباره باد بان هایش را به پایین می کشد... سرش را گاهی به دیواره می زند شاید دردش تسکین یابد. به مقصدش شک می کند به راهش شک می کند مقصد درست است و راه اشتباه؟ ناخدای دریازده می رود گوشه عرشه اش مثل کودکی که دقیقا نمی داند با کی قهر است و درحالیکه پر از بغض است زانوهایش را محکم بغل میگیرد سرش را آرام می گذارد رویش چشم هایش را می بندد و دل می سپارد به دریا گوش می سپارد به صدای سکوت صدای باد و امید دارد به شنیدن صدای آشنایی که بگوید: آهای؟!؟! من شما را جایی ندیدم؟ پ.ن: * دلم عجیب تنگ شده برای سه روز... 3 روزیکه به جرئت در تمام عمرم شیرین تر وبهتر از آن نیافتم...دلم تنگ است عجیب. تنها آنجا بود که لازم نبود برای چشمان پف کرده و قرمزت بهانه باران و گرد و غبار و حساسیت فصلی بیاوری... * هربار با شروع محرم یک چیز بد با دلم بازی می کند. داستان و فلسفه پیچیده حر... * ... ظهر عاشورا ، زمین کربلا ، تنها خدا بود و حسین... *2تا از دوستانم را بعد 10 سال بطور کاملا اتفاقی در دو جای متفاوت دیدم. هردو 180 درجه از آنچه بودند تغییر کردند. شاید می توان گفت تغییر هویت! آنکه کل مدرسه از دستش عاصی بودند تبدیل شده بود به دکتری سرشار از متانت ، آرام و با وقار و آن یکی که زبانزد خاص و عام و الگوی سال های پایین تر بود... . مگر همان شبها و روزها که بر این گذشت ،برآن یکی نگذشت؟ * متنی که خواندید حاصل گذر ایام عجیبیست که بر نویسنده می گذرد... .
روزی که اولین بار دنیا را دیدم! مگر چشم دیدن دنیا داشتن هنرست ؟ تبریک برای چیست؟ برای کهنه شدن صفحات شناسنامه ؟ شمارش معکوس برای روز شماری تاریخی که تنها صفحاتی گویای آن هستند که در حضور باکتری تجزیه می شود... می شود خاک! ارزش بیاد ماندن دارد؟ حس نزدیک شدن مرگ بالا رفتن رقم های چیزی که به نام سن می شناسیم کهنگی ایام و خاطرات خاموش و افول کردن شمع تبریک ندارد ... تسلیت دارد. کاش تولد را در پرواز بدانیم پرواز با چشمانی باز پ.ن: * ممنون از همه دوستانی که بیادم بودند و نبودند... * یکی از دوستان در اقدام جالبی که داشت برایم صفحه سایتی را باز کرد که از تاریخ تولد تا کنون سال و ماه تا صدم ثانیه را حساب می کرد. تا مدت مدیدی که محو تماشای سرعتی شبیه به سرعت نور حرکت صدم ثانیه ها بودم. انگار ثانیه های عمرم زودتر از بقیه ثانیه ها در حال گذر بود. هیچ وقفه ای نداشت! بی رحمانه ... .حتی موقعی که من هیچ کاری نمیکردم که جز زندگیم حساب کنم آنها به ثانیه های عمرم می افزودند! دردی تمام وجودم را گرفت. تحمل دیدن این فاجعه را نداشتم و سریع صفحه سایت را بستم و خیال خودم را راحت کردم... . تلنگر عجیبی بود. * " یه حبه قند " ارزش دیدن داشت. حتی اگر سانس 12-2 نصف شب باشد! ارزش دیدن مفاهیم با ارزشی که وجودشان در سینمای غرب زده ایران تعجب همگان را برانگیخت! مگر می شود کسی کارگردان باشد و ایرانی فکر کند؟ یحتمل میرکریمی مریخیست یا ایرانی نیست شاید هم کارگردان نیست! هرچه هست، آدم آهنی که نقش کارگردان بازی کند (آن هم در ایران!!) نیست!
داشت قلبش از جا کنده می شد! راستش پیش تر هم قلبی سرجا نداشت... احساس فشار و سنگینی " وداع " او را می برد و برمیگرداند... دلش نمی خواست برود اما انگار زور بود... پاره تنش را در زمین گذاشت و خود با یک پرنده آلومینیومی غول آسا راهی آسمان شد. برای اولین بار بود آرزو داشت هواپیما به زمین ننشیند. دلش می خواست به پای خلبان بیفتد و بگوید: جان هرکس را که دوست داری برگرد... زمین ننشین. برگرد... پرنده ارتفاعش را به هوای رسیدن کم می کرد... باز فشاری به سراغش آمدکه می خواست محکم او را در خلا وجودیش بهم مچاله کند ارتفاع کمتر و کمتر می شد... فشار بیشتر و بیشتر اشک حلقه زده در چشمانش باعث شد چراغ های شهر را ، به صورت محو ببیند. دلش میخواست چرخ های هواپیما باز نشود! صدای مهماندار بود اعلام می کرد: " مسافرین محترم تا دقایقی دیگر در تهران به زمین خواهیم نشست. دمای هوای تهران .... اقامت خوشی را برایتان آرزومندیم! " توهم فانتزیش به واقعیت پیوست... او به القاء لله پیوست. او با نشستن هواپیما در زمین در خود توان زنده ماندن ندید. او جسم بی جان خود را از پلکان هواپیما پایین فرستاد. روحش را در همان آسمان نزد خدا جا گذاشت... 1) هوا سرد شده. هوای بیرون خانه را می شود با لباسی گرم کرد. هوای داخل دل های یخ زده و سرد را با کدام لباس؟ 2) چند روز پیش در اخبار خبر فوت "مادری" را دیدم که به دلیل زنده ماندن
بچه در وجودش ،حاضر به پذیرش شیمی درمانی برای بهبود سرطانش نشد. بعد از
اینکه بچه اش را به دنیا آورد شروع به درمان سرطانش کرد. اما تاخیر او برای
درمان مساوی شده بود با پیشرفت سرطان... . روزهای آخر به خانواده اش گفته
بود هیچ آرزویی جز دیدن بچه ام ندارم... . خدا یک هفته او را به آرزویش
رساند. در مقابل فیلمی را دیدم پی بردم معنای قاتل بالفطره یعنی چه."پدری" در
کمال وقاحت و پستی سه دخترش را به بهانه گردش به خارج شهر می برد و سپس هرسه
را با تفنگ ... . با این تفاسیر تعاریف تان از مفاهیم زیر چیست؟ حس مادری . حس پدری . تفاوت اساسی در فطرت زن و مرد . عذاب وجدان . هوا و هوس... 3) مقدار BOD موجود در فاضلاب های شهری رابطه مستقیمی با فرهنگ
مصرف گرایی (اسراف) مردمان آن شهر دارد که این آمار در تهران با اختلاف
فاحشی از باقی شهرها بالاتر است. منتظر آمار های بعدی باشید... 4)
2 شب متوالی یکی از بزرگان را آواره به معنای واقعی کردم! تقصیر خودش هست.
بعضی موقع ها آنقدر می کشد و دم نمی زند که فکر می کنم یحتمل در خلقتشان
چیزی به نام حسگر یا عصب وجود ندارد!!
تا منتهی الیه اش! تحقیقا نتوانسته بودم نفوذی به اعماق وجودم داشته باشم که بدانم سرمنشا این مهم کجاست اگر قصد بازی با خود را نداشته باشم بهترست بگویم: نخواستم نفوذی داشته باشم! قبلا اطلاعات موثقی از ستون پنجمی هایم دریافت کرده بودم. آنچه از دلم بر دلم عیانست چه حاجت به بیان است! خلاصه کاملا ارضاء شده بودم که بی توجه به دلیل هدف را مصرانه در پیش گیرم. سوای هر نتیجه ای. بعضی موقع ها لازمست چیزهای مهمی که به فراموشی سپردم به خودم یادآوری کنم! آن هم در یک جدال سخت و نفس گیر... شما مجاز هستید اسمش را خود درگیری بگذارید. عده ای نمی دانم چرا احساس می کنند تو دائما به آنها ندای " هل من ناصر" سر می دهی! اما هرچی فکر میکنی یادت نمی آید این جمله کِی تکرار کردی که خود نشنیدی! همین می شود که به خود اجازه دهند پا برهنه بی هیچ کلمه " یا الله " وارد حریم زندگی و افکارت شوند و افسار افکارت را بر دست گیرند و جولان دهند. سرسختی و غرور و ریشه دار بودنت در نهایت آنها را به زانو در می آورد! و به سادگی بر لبان آنها جاری می کند: " کاری از دستمان بر نمیاید خودت از پسش برآی!" غافل از آنکه دلت را بلرزه درآوردند. دیر بجنبی به ریشه ات سرایت می کند. قصدم نیست کشیدن خط و نشان. حق به خوبی برای خدا جایگاهیست بی صبرانه منتظر آینده ای هستم که غرامت این وقفه ها را بگیرم. پ.ن: - جا مانده های قدر ، عرفه را دریابید. عاشورایی بس عظیم تر پیش روست. - این بار چه نظرات عجیبی قرارست نثارم شود الله اعلم! - چه خوب که هنوز هستند افرادی که معنای عَرَفَه ، شَعَرَ و شناخت را درک کرده اند! - به دلیل فشردگی کلاسهایم دقایقی از کلاس عمومی اخلاق را از دست می دهم. کلاسی که از فیض هم کلاس بودن با ورودی 90 ی ها بی بهره نیستم. برای تکمیل جزوه ام خیلی شاداب از یکیشون خواستم اندک زمانی جزوه شو به دستم بسپارد. جمله ای گفت که مرا به فکر فرو داشت ! فکر آنکه یحتمل من بودم که ارث پدرش را بالا کشیدم به همراه یک قلپ آب خنک! رقیق شده ی آن جمله این بود: عزیزم ما به کسی جزوه نمی دیم!!!! مانده ام که این بشر را کدام ناجی قرارست از افکارکودکانه و مخربش نجانت دهد!
در مقابل تصمیمی به این عظمت می گفتم: هرجور خودت صلاح می دانی !!! همان طور که خیلی نزدیکانش به همین سادگی رهایش کردند... به بهانه " آزاد اندیشی " !!! اگر کمکش می کردم حرف ها آزارم می داد : " وابسته شدی ! وابستگی خوب نیست ... تو نمی توانی تحمیل کنی ... صلاح مملکت خویش خسروان داند پا بندش نکن. برایش تعلق ایجاد نکن . . . " می شد آیا خود را راحت می کردم و می گفتم : اختیار با خودت ! به فکر من نباش. آینده ات را بساز... کما آنکه گفتم ! هیچ کس نتوانست بفهمد صدایی که از من بر میخواست چیزی بود شبیه شکسته شدن تمام آنچه به آن می بالیدم. آن هم در شرایطی که تازه زمین خورده بودم... هنوز فرصت نشده بود گرد و غبار را بتکانم. غم از دست دادن عزیزی.... و عزیز دیگری که در کنج مستشفی بود ! به همراه حس انزجاری که نسبت به خراب شده ای به نام " تهران " برایم پیش آمده بود و بد با ذهنم بازی می کرد... پیروز میدان عذاب وجدانی بود که نمی توانست نسبت به آینده ای برزخ مانند ، آرام بگیرد... آینده ای که از آن من نبود اما من سهم بزرگی در ساختنش داشتم. و این انکار ناشدنی ست. عذاب وجدان و حسی که ثابت می کردم ذهنم هنوز محصول ذهن ماشینی نیست ! شاید هنوز هم " پاک و معصوم " باشد. ذهن ماشینی هیچ وقت متهم نمی شود وقتی به رنگ جماعت باشد! . . . توانستم برزخ آینده اش را به بهشت تبدیل کنم. ولی جدار سختی بود برای آنچه که یقین بر صحتش داری اینقدر در مظان اتهام قرار بگیری... پ. ن : 1) هیچ معلمی توجه نکرد به روح مخدوشی شاگردی که از نبود پدر رنج می برد و مادرش با خیاطی گذران عمر می کرد. همه شان بی هوا او را " ضعیف " نامیدند. همه شان به فکر بزرگ کردن نام خود بودند و او را مانع می دانستند... . همه شان به فکر حقوق سر برجشان بودند که با اندک ساعتی تاخیر به حسابشان واریز شده بود ...من آرام نخواهم گرفت تا او را نرسانم به آن جایی که اثباتش کنم. هرچند اگر فقط 2 ساعت در هفته وقت داشته باشم. دستمزدم این خواهد بود که بار دیگر اثبات کنم : ذهنم ، ذهن ماشینی نیست. من رباط ساخته بشر نخواهم بود. من شهروند مطیعی نخواهم بود... . 2) همیشه دلم همراه پاییز بوده. نه فقط چون فصل دوباره آغاز شدنم هست...
| Design By : Pichak |


